در حال بارگذاری…
در حال بارگذاری…
قصهها
پایین بروید. ساعت، صف و شمارنده با شما جلو میروند. هر قصه با سؤالی تمام میشود که فقط شما میتوانید جوابش را بدهید.
یک پیام
یک سؤالِ ساده، ساعت ۹:۱۴ صبح، از دایرکت اینستاگرام. پایین بروید و دنبالش کنید. ساعت با شما جلو میرود.
این پیام در شرکت شما از چند دست رد میشود؟
۰۹:۱۴
در دایرکت اینستاگرام. یک جمله. جوابش یک کد رهگیری است که همین حالا جایی وجود دارد.
۰۹:۳۱
صبا اینستاگرام را نگاه میکند، ولی سفارشها دست او نیست. پس کاری را میکند که همه میکنند: از پیام عکس میگیرد.
۰۹:۳۲
با یک «این رو کی چک میکنه؟». گروه ۱۴ عضو دارد. پیام زیر سه پیام دیگر میرود.
۱۰:۴۸
فایل سفارشها-نهایی-۲.xlsx را باز میکند. دنبال ۱۰۴۲ میگردد. ردیفش میگوید «ارسال شد». کد رهگیری؟ ستونش خالی است.
۱۰:۵۵
کسی برنمیدارد. پیام میگذارد: «کد رهگیری ۱۰۴۲ رو بفرست.»
۱۱:۴۰
علی روی یک کاغذ مینویسد. بعد در گروه تلگرام تایپ میکند. یک رقم را اشتباه میزند، اصلاح میکند.
۱۱:۵۲
صبا سرِ کار دیگری است. تلگرام ۳۱ پیام نخوانده دارد.
۱۳:۰۷
نگار یک ساعت پیش، از سایت پست خودش جواب را پیدا کرده بود.
یک سؤال
هیچکس کار اشتباهی نکرد. همه همان کاری را کردند که همیشه میکنند.
این پیام در شرکت شما از چند دست رد میشود؟
یک جمعه
مینا اینستاگرامِ یک کفشفروشی را جواب میدهد. جمعهها روز فروش است. عدد بزرگ، پیامهایی است که منتظرند.
از پیامهای دیروزِ شما، چندتا واقعاً یک آدم لازم داشت؟
۰۸:۰۰
مینا قهوهاش را میگذارد کنار گوشی. هر پیام: خواندن، فهمیدن، پیدا کردنِ جواب در یک جای دیگر، نوشتن.
۰۸:۴۰
سریع است. ولی هر جوابی که میدهد، دو پیام جدید پایینش سبز میشود.
۰۹:۳۰
وقتی برمیگردد، عدد از ۳۸ شده ۶۱.
۱۱:۰۰
مینا سریع است. پیامها سریعترند. و بیشترشان یکی از همین سه سؤالاند، با کلمات متفاوت.
۱۱:۰۱
در صحنهٔ بالا: هر چیزی که پیام میخواست، از هم جدا شده — و یک پیشنویس جواب، آماده برای اینکه مینا فقط نگاهش کند.
۱۱:۰۲
قیمت، موجودی، زمان ارسال — از همان انبار و همان قیمتنامه که مینا هر بار باز میکرد. ۱۲ پیام یک آدم لازم داشت: یک شکایت، یک مرجوعی، یک مشتری که فقط میخواست با کسی حرف بزند.
یک سؤال
از پیامهای دیروزِ شما، چندتا واقعاً یک آدم لازم داشت؟
یک هفته
نیما دو سال سیستم نوبتدهی را تنها ساخته بود. چهارشنبه رفت. پنجشنبه رامین آمد. شمارنده، چیزهایی است که فقط نیما میدانست.
اگر برنامهنویس شما فردا برود، چه چیزی میماند؟
چهارشنبه ۱۷:۰۰
سیستم کار میکند. هر روز ۶۰ نوبت ثبت میشود. هیچکس نگران نیست.
پنجشنبه ۰۹:۰۰
final_v3_REAL.zip. کنارش final_v3.zip و final.zip هم هست. کدام روی سرور است؟ README ندارد. رامین حدس میزند.
پنجشنبه ۰۹:۴۰
همهچیز در app.js: نوبتها، پیامک، پرداخت، گزارش. رامین چهل دقیقه فقط پایین میرود.
شنبه
قیمت در هفت جا نوشته شده بود. رامین پنج تا را پیدا کرد. دو مشتری فاکتوری با قیمت قدیم گرفتند و یکی زنگ زد.
یکشنبه
هر تغییری که رامین میدهد، یک حدس است. تنها راهِ فهمیدن اینکه چیزی خراب شده، این است که یک مشتری زنگ بزند.
دوشنبه
رامین به نیما پیام میدهد. نیما در سفر است. پیامکهای تأیید نوبت، سه روز نمیرود.
یک ماه بعد
دو سال کار، از نو. نه چون بد کار میکرد — چون فقط یک نفر میدانست چطور کار میکند، و آن یک نفر رفته بود.
همان پنجشنبه، در پروژهای دیگر
قیمت یک جا نوشته شده. عوضش میکند، تستها دوباره سبز میشوند، و پیش از ظهر منتشر میشود. هیچکس نمیداند نیما رفته — چون فرقی نمیکند.
یک سؤال
اگر برنامهنویس شما فردا برود، چه چیزی میماند؟
روز اول
سارا امروز شروع کرده. کارش ثبت مشتری و سفارش است. شمارنده، دفعاتی است که مجبور میشود از کسی بپرسد «این کجاست؟».
کارمند جدیدتان روز اول چند بار میپرسد «این کجاست؟»
۰۹:۰۵
سارا ده ثانیه نگاه میکند. بعد از همکارِ کناری میپرسد. یکی برای کارمندها بود، یکی برای مدیرها. هیچجا نوشته نبود.
۰۹:۲۰
زیر منویی به اسم «سایر». کنارِ «تنظیمات چاپ» و «خروجی اکسل». سارا میپرسد.
۰۹:۴۱
همین. نه چه خطایی، نه کجا، نه چه کار کند. فرم هم پاک شده. سارا میپرسد. همکارش میگوید: «آها، شمارهٔ موبایل رو با صفر نزن.»
۱۰:۱۵
فیلد، میلادی میخواهد. با خط تیره. سارا تاریخ امروز میلادی را نمیداند. میپرسد.
۱۱:۳۰
سارا پایین میرود. میپرسد. همکارش میگوید: «Ctrl+F بزن.»
۱۲:۳۰
هیچکدام دربارهٔ کار نبود. همه دربارهٔ نرمافزار بود. و هفت بار، همکارش از کارِ خودش دست کشید.
یک سؤال
کارمند جدیدتان روز اول چند بار میپرسد «این کجاست؟»